روز اول پیش خود گفتم
دیگرش هرگز نخواهم دید
روز دوم باز میگفتم
لیک با اندوه و با تردید
روز سوم هم گذشت اما
بر سر پیمان خود بودم
ظلمت زندان مرا میکشت
باز زندانبان خود بودم
حالا دیگه تو رو داشتن خیاله 
دل اسیر آرزوهای محاله 
غبار پشت شیشه میگه رفتی 
ولی هنوز دلم باور نداره 
آن من دیوانه عاصی
در درونم هایهو می کرد
مشت بر دیوارها میکوفت
روزنی را جستجو می کرد
در درونم راه میپیمود
همچو روحی در شبستانی
بر درونم سایه می افکند
همچو ابری بر بیابانی



غبار پشت شیشه میگه رفتی
ولی هنوز دلم باور نداره !



می شنیدم نیمه شب در خواب
هایهای گریه هایش را
در صدایم گوش میکردم
درد سیال صدایش را
شرمگین می خواندمش بر خویش
از چه رو بیهوده گریانی
در میان گریه می نالید
دوستش دارم نمی دانی !
حالا راه تو دوره 
دل من چه صبوره 
کاشکی بودی و می دیدی 
زندگیم چه سوت و کوره 
بانگ او آن بانگ لرزان بود
کز جهانی دور بر میخاست
لیک درمن تا که می پیچید
مرده ای از گور بر می خاست
مرده ای کز پیکرش می ریخت
عطر شور انگیز شب بوها
قلب من در سینه می لرزید
مثل قلب بچه آهو ها



قلب من در سینه میلرزد ! مثل قلب بچه اهو ها !
دوستش دارم ! نمیدانی !



در سیاهی پیش می آمد
جسمش از ذرات ظلمت بود
چون به من نزدیکتر میشد
ورطه تاریک لذت بود
می نشستم خسته در بستر
خیره در چشمان رویاها
زورق اندیشه ام آرام
می گذشت از مرز دنیا ها
آسمون از غم دوریت 
حالا روز و شب می باره 
دیگه تو ذهن خیا بون 
منو تنها جا می ذاره 
باز تصویری غبار آلود
زان شب کوچک ‚ شب میعاد
زان اطاق سکت سرشار
از سعادت های بی بنیاد
در سیاهی دستهای من
می شکفت از حس دستانش
شکل سرگردانی من بود
بوی غم می داد چشمانش



مینشستم خسته در بستر ! خیره در چشمان رویاها !
بوی غم میداد چشمانش !



ریشه هامان در سیاهی ها
قلب هامان میوه های نور
یکدیگر را سیر میکردیم
با بهار باغهای دور
می نشستم خسته در بستر
خیره در چشمان رویا ها
زورق اندیشه ام آرام
میگذشت از مرز دنیا ها
خاطره مثل یه پیچک 
می پیچه رو تن خسته م 
دیگه حرفی که ندارم 
دل به خلوت تو بستم 
روزها رفتند و من دیگر
خود نمیدانم کدامینم
آن مغرور سر سخت آنروزم
یا من مغلوب دیرینم ؟
بگذرم گر از سر پیمان
میکشد این غم دگر بارم
می نشینم شاید او اید
عاقبت روزی به دیدارم



خود نمیدانم کدامینم!
آن مغرور سرسخت !
یا آن مغلوب دیرین !
مینشینم شاید او آید ...
عاقبت روزی به دیدارم ...
مینشینم شاید او آید عاقبت روزی به دیدارم !
شاید او آید ...
شاید او آید روزی به دیدارم ...




نوشته شده توسط نارون در ساعت موضوع | لینک ثابت



صدای یک زنگ
دری باز میشود ...
و آنچه نمایان میشود یک خداست !
یک نهایت ...
و شايد تنها عامل تبرئه خالق !
درودي بر بنياد يك تبسم ...
خوش آمدگويي دخترك با كلماتي رمزآلود !
و گامهایی لرزان به سوی یک خانه...
خانه ای خالی !!!
دقایقی تعارف...
اين رسم يك مهماني است!!!
اما ...
هر دو ميدانند كه چرا اين خانه خالي است !
و هر دو ميدانند كه اين ضيافت به چه مناسبتي برپاست !
ساعتی سکوت ...
اندکی تردید و
در نهایت لحظه ای تصمیم !
یک بطری باز میشود و دو جام پر ...
يك صدا !
بر هم خوردن دو جام ...
... cheers
و جام ها تهی !
باز هم سکوت ...
دو جام دیگر پر میشوند...
... cheers
و باز جام ها تهی !
نور ماه هویدا میکند چشمان دخترک را ...
اوج شکوه جوانی...
و بيداد ترس از لذت يك تجربه !
نوای آرام بخش یک نوا ...
I'm falling down on you, where are you from
What else can I do, you're so beautiful how can I go on
If I loose it all, would you go down on me
I don't even know, the things you want me to see
Waiting for you
Thinking of you
Give into me, I'll make you blue
I wanna know if you feel the same
Youre mine, I'm ridin high like an aero plane
I wanna give you what you need
But I don't dare to ask
I got no self-esteem
I don't blame my past
Waiting for you
Thinking of you
Give into me, I'll make you blue
I wanna know if you feel the same
Ridin high, yeah
Give Into ME ... Give Into Me

دو مست !
از ترديد خبري نيست ...
مانع فقط شرم !
رو شرم كن اي مرتجا !مست از كجا شرم از كجا؟
ور شرم داري يك قدح بر شرم افشان ساقيا ...
باز پر ميشوند پياله ها ...
... cheers
مستي شجاعت ميبخشد و
دستاني در هم حلقه ميشوند ...
دو جفت چشم دوخته شده بر هم ...
غوغاي هوس ...
و آغاز يك رويا ...
تماس دو لب ...


لب ها وحشيانه يكديگر را جذب ميكنند و در هم فرو ميروند ...
دختر جوان که غربت اولين رابطه اش را تجربه ميكند نزديك تر ميشود...
رخت هاي حيا يك به يك ميريزند و در نهايت ...
باز هويدا ميكند نور ماه ...
شكوه جواني !
دخترك هراسان به چشمان پسر خيره ميشود...
اما ...
فرصتي براي تفكر در مورد فلسفه برهنگي نيست !


دخترك ميترسد !
دستان ظريف 15 ساله اش تا كنون هيچ تني را به جز تن سرد گيتار لمس نكرده است ...
اما امشب ...
همان دستان ظريف مينوازند تارهاي هوس را ...
زوزه هاي تخت صداي سكوت را ميشكند
او هم حسادت ميكند !
لحظات پاياني ( 11 دقيقه ) !
نهايت لذت خلاصه شده در يك بستر !
اندكي بعد ...
لرزش دو تن!
آن چه ميماند گونه هايي سرخ است و بدن هايي خيس !
و باز لبي كه ميجنبد !

بدن هايي پوشيده ...
چشماني كه از تقابل دوباره ميهراسند !
و آنگاه دقيقه اي تعارف ...
اين رسم يك مهماني است !!!
ثانيه اي سپاس !
گام هايي شمرده از سر رضايت !
بسته شدن يك در ...
و پايان يك رويا !


نوشته شده توسط نارون در ساعت موضوع | لینک ثابت

بگو در شباي تو چي ميگذره؟
بي من از شباي تو كي ميگذره؟
توي لحظه ها ي خالي ميگذره


تو به ميخونه نرو عزيز من
من تو دستاي تو پيمونه ميشم
با همه سختي و آشفتگيها
من براي تو يه ميخونه ميشم




بگو در شباي تو چي ميگذره؟
بي من از شباي تو كي ميگذره؟



تو به ميخونه نرو عزيز من
من برات قصه ي مستا رو ميگم
مثه رقاصه ي معبدا ميشم
سر عشق بت پرستا ر و ميگم




من همون شاخه نباتم بخدا
توي چشمات من طناز و ببين
تو سكوتم كه به عرفان ميرسه
غزل خواجه ي شيراز و ببين



تو به میخونه نرو عزیز من
من برات باده میشم جام میشم
ساقي بزماي خيام ميشم





پاورقی :
خرم آن روز که حافظ ره بغداد کند ...

نوشته شده توسط نارون در ساعت موضوع | لینک ثابت

بنشین مرو چه غم که شب از نیمه رفته است
بگذار تا سپیده بخندد به روی ما
بنشین ببین که : دختر خورشید صبحگاه
حسرت خورد ز روشنی آرزوی ما
گفتم ستارگان را مه با من است امشب !
گنه کردم گناهی پر ز لذت 
درآغوشی که گرم و آتشین بود 
گنه کردم میان بازوانی 
که داغ و کینه جوی و آهنین بود 
در آن خلوتگه تاریک و خاموش 
گنه کردم ز چشم پر ز رازش 
دلم در سینه بی تابانه لرزید 
ز خواهش های چشم پر نیازش 


بنشین مرو هنوز به کامت ندیده ام
بنشین مرو هنوز ز کلامی نگفته ایم
بنشین مرو چه غم که شب از نیمه رفته است
بنشین که با خیال تو شب ها نخفته ایم
چه کنی هوای رفتن که نمیگذارم امشب !
بنشین مرو که در دل شب در پناه ماه
خوشتر ز حرف عشق و سکوت و نگاه نیست
بنشین و جاودانه به آزار من مکوش
یکدم کنار دوست نشستن گناه نیست
همه از تو شکر گویم که تویی شکارم امشب !
در آن خلوتگه تاریک و خاموش
پریشان در کنار او نشستم 
لبش بر روی لبهایم هوس ریخت 
ز اندوه دل دیوانه رستم 
فروخواندم به گوشش قصه عشق
ترا می خواهم ای جانانه من 
ترا می خواهم ای آغوش جانبخش
ترا ای عاشق دیوانه من 
هوس در دیدگانش شعله افروخت
شراب سرخ در پیمانه رقصید 
تن من در میان بستر نرم 
بروی سینه اش مستانه لرزید 


بنشین مرو حکایت وقت دگر مگو
شاید نماند فرصت دیدار دیگری
آخر تو نیز با منت از عشق گفتگوست
غیر از ملال و رنج ازین در چه می بری
بنشین مرو صفای تمنای من ببین
امشب چراغ عشق در این خانه روشن است
جان مرا به ظلمت هجران خود مسوز
بنشین مرو مرو که نه هنگام رفتن است
نکنم به ترک زاری که ز عشق زارم امشب !
گنه کردم گناهی پر ز لذت 
کنار پیکری لرزان و مدهوش 
خداوندا چه می دانم چه کردم 
در آن خلوتگه تاریک و خاموش 


اینک تو رفته ای و من از راه های دور
می بینمت به بستر خود برده ای پناه
می بینمت نخفته بر آن پرنیان سرد
می بینمت نهفته نگاه از نگاه ماه
درمانده ای به ظلمت اندیشه های تلخ
خواب از تو در گریز و تو ازخواب در گریز
یاد منت نشسته بر ابر پریده رنگ
با خویشتن به خلوت دل می کنی ستیز


اشعار بالا از :
مولانا
فریدون مشیری
فروغ فرخزاد

نوشته شده توسط نارون در ساعت موضوع | لینک ثابت
درب های ورودی سالن با پنج دقیقه تاخیر باز میشوند و مردم در ردیف هایی آراسته و منظم دسته دسته وارد میشوند.
چهره مردان و زنان دقیقا یکسان است . هر دو در انتظار ساعتی سرگرمی و فارغ شدن از هیاهوی شهری شلوغ برای مدتی کوتاه ...
صندلی ها با نظم و آرایشی خاص پر میشوند.
پس از دقایقی چراغ ها خاموش میشوند و فیلم با همان شمارش معکوس مضحک شروع میشود. سالن مملو از جمعیت به یکباره سکوت میکند و نخستین دقایق فیلم به نمایش در می آیند.
داستان زندگی یک مرد و یک زن و خیانت مرد قصه به همسرش و سقوط زن تا مرز نابودی کامل جسمی و روحی ...
تکراری ترین داستان !
از زمانی که به یاد دارم این فیلم را بارها دیده بودم اما نه بر پرده های سینما و نه بر صفحه تلویزیون. بر صفحات زندگی زناشویی پدر و مادرم !
لحظه ای به این فکر افتادم که چهره مادرم را ببینم. چهره اش باید شبیه به همان زن قصه باشد ...
دزدکی سر چرخواندم...
وای بر من ...
اشک !
تنها چیزی که در صورت مادرم هویدا بود ! درست مثل صورت زن بازیگر در فیلم !
انتظارش را داشتم. با زن قصه همدردی میکرد. دقیقا میدانست آن زن چه حالی دارد. شاید اگر از مادر من میخواستند که نقش آن زن را بازی کند بسیار موفق تر و طبیعی تر بازی میکرد آخر او طعم تلخ خیانت همسر را چند بار بیشتر چشیده بود !
میدانست که با به صدا درامدن تلفن همراه مرد زندگیش٬ چگونه همه ستون بدنش به لرزه در می آیند. ترس نهفته در استشمام بوی عطر و ماتیک زنانه بر گونه ها و دستهای همسرش را ٬میفهمید !
میدانست باز شدن در خانه حوالی ساعت ۲ شب خبر از بازگشت شوهرش را میدهد !
مادرم معنای خیانت همسر را میفهمید !

چند دقیقه ای از فیلم را با تفکر در مورد حس و حال فعلی او از دست دادم. اما میتوانستم حدث بزنم چه چیزهایی به نمایش در آمده. کافی بود جای شخصیت های داستان را با پدر و مادرم عوض کنم !
به اواخر فیلم نزدیک میشدیم. با اینکه فیلم را هرگز ندیده بودم اما این موضوع را به راحتی حس میکردم ! آرزو کردم کاش در آن فیلم هم مثل فیلم خودم(!) زن و مرد فرزندی داشتند تا با او همدردی کنم!
تا آن روز خیال میکردم که خیانت همسر٬ مخصوص مادر من و تعداد معدودی از زن های دیگر است. اما ...
تصادفی چشمم به گوشه ای از سالن افتاد... نگهبان سالن سعی میکرد به آرامی٬ زنی میانسال را از سالن خارج کند ... لعنت بر چشمی که بی موقع بچرخد !
باز هم فریاد سکوت بلند شد ...
نور ضعیفی بالای در خروجی بود که لحظه ای صورتش را نمایان کرد ...
چشمان آن زن به مراتب گریان تر از چشمان مادرم بود . اما لرزش بی اختیار اندامش او را از سایرین متمایز میکرد. در آستانه خروج از سالن سرش را چرخاند. چهره زن بازیگر را بر پرده سینما دید٬ لبخندی تلخ زد و از سالن خارج شد.
این بار عمدی و مختارانه سالن را با چشمانی باز گشتم و دیدم همه آن چیزهایی را که ...
چهره درصد بسیار بالایی از زن های حاضر در سالن گریان بود !
اما صدای هیچ هق هقی نمیامد. زن ها آرام آرام در خود فرو میریختند و شوهر های ننگینشان آرام آرام میوه و تنقلات میخوردند !
هیچ صدای گریه ای شنیده نمیشد. اما قطرات اشک در آن نور بسیار ضعیف عجیب میدرخشیدند !
نفرین بر مرد !
مات و مبهوت مانده بودم. از اینکه در آینده ( مرد ) میشدم میترسیدم !
شاید روزی پسر من هم انعکاس اشک های مادرش را بر پرده های سینما بیند و در آستانه روز مرد فریاد بزند :
نفرین بر مرد !
چراغ ها روشن شدند. ظاهرا فیلم پایان یافته بود... آن طور که فهمیدم مرد خیانکار فیلم خودکشی کرده بود ( که البته شاید این پایان به این منظور در نظر گرفته شده بود که کمی زنان شاهد فیلم را ٬التیام بخشد ! و بخشید ! عجب التیام و تسکینی ! )
اولین افرادی که از جا برخواستند مردها بودند!
مردها !
بعد دختران جوان و در نهایت زنان با کمی تاخیر .
غم و آثار اشک بر چهره همگی نمایان بود. اما با این وجود همه آنها ( بدون حتی یک استثنا ) لبخندی دروغین بر چهره داشتند که نشان رضایتشان بود از فیلم !!!
وای بر من . زن ایرانی !
تو خدایی ؟ فرشته؟ یا نه... چیزی ورای این ها !

سالن کم کم خالی میشد و من در کنار تنها در خروجی ایستاده بودم و چهره زن ها را یک به یک ارزیابی میکردم ! اما ارزیابی میزان خیانت زدگی !
گونه هایی که از ترکیب اشک و کرم پودر های سفید کننده به رنگی عجیب در آمده بود. چیزی شبیه به خاکستری. چیزی شبیه به رنگ زندگیشان...
شمردم ! دقیق شمردم !
فقط ۱۹ زن که به ظاهر سنی بالای ۳۰ سال داشتند چنین حالتی نداشتند !
نفرین بر مرد !
عمق فاجعه اینجا بود که مردها حتی در حال خروج از سینما هم دست بردار نبودند !
چشمانتان کور باد ... دستانتان قلم و زبان های چربتان لال ...
فریاد دختری جوان که به مرد میانسال پشت سرش تذکر میداد بر باور من صحه گذاشت ...
ـ مگه خودت خواهر و مادر نداری ؟! جلوتو نیگا کن آقا
در همان حال٬ تذکر پیرمردی مرا به خودم آورد که دستور میداد چشمان حیضم(!) را از زن و بچه مردم بردارم ! و در نهایت پرسید که مگر خودم خواهر و مادر ندارم !؟
چرا ! من هم دارم حاج آقا ! اتفاقا چون هم خواهر و هم مادر دارم نگاه میکردم... به مادرانی مثل مادر خودم. زخم خورده و خسته ...
و چهره احتمالی خواهرم در آینده ... خسته و زخم خورده...
ماشین به راه افتاد. تنها متکلم ٬ راننده ماشین یعنی پدرم بود. به نظر طبیعی میرسید که اظهار رضایتی از فیلم نکند. برای او فیلم نبود که ! نمایش ورق های زندگیش بود!!!
حتی میتوانست به جرم به تصویر کشیدن زندگی خصوصیش دادخواهی کند !
نه فقط او... همه مرد ها باید شکایت کنند... آن فیلم درصد بالایی از زندگی شخصیشان را تشکیل میداد!
خیانت به همسر ...
چهره بارانی زنان را میدیدم که انگار خیابان را با آن صورت های پاک فرش کرده بودند و پاهای بزرگ و کثیف مردان و معشوقه هایشان ٬ صورتشان را سیاه و سیاه تر میکرد تا زمانی که همرنگ آسفالت کف خیابان محو و گم میشدند ...
کاش میدانشتم لذت معشوقه اختیار کردن پس از ازدواج به چیست؟
به سینه های بزرگشان ؟ به لب های بیش از حد سرخ شده شان؟ به دستان ظریف و بدون حلقه شان (وحتی گاهی دستان حلقه دارشان ! ) ؟ و یا زبان چرب و نرمشان؟
نه.. این ها نمیتواند باشد. آخر مردانی هم که زنانی با چنین خصوصیاتی دارند باز معشوقه را ترجیح میدهند ...
نفرین بر تو ای مرد ...
تازه فهمیدم چرا مصرف لوازم آرایشی بین زنان تا این حد زیاد است !
برای مبازه با معشوقه های همسرشان !

از جمع صمیمی خانواده عذرخواهی میکننم و تنها ٬ روانه پارک و خیابان میشوم... شاید جواب سوالم را بیابم !
لذت معشوقه اختیار کردن پس از ازدواج٬ برای یک مرد چیست؟
خیابان ها و پارک های شب جمعه مثل همیشه شلوغ و سرسام آورهستند. اما امروز شلوغی خیابان ها تسکینم میداد....
درد همدرد که داند ؟! همدرد !
و باز هم وای !
باز هم فریاد سکوت در خیابان. گریه ها و ضجه های یک زن در پارک ...
به سرعت جلو میروم. این بار گریه هر زنی برای من مهم است !
درست همان طور که انتظار میرفت ... فیلم را دوباره دیدم ! نه در سینما ... در چشمان آن زن ...
معشوقه مرد گریان روی یک میز روبروی آن دو نشسته بود. لحظه ای به زن بودنش شک کردم ! زن های حاضر در سینما صدای گریه شان را هیچ کس نشنید ٬ حتی خودشان ...
اما صدای گریه های این دختر جوان عرش را میلرزاند !!!
صحبت های زن تکراری بودند ... بارها شنیده بودمشان ...
مصداق دیگری از مظلومیت زن ...
با اینکه خیانت شوهرش را به چشم دیده بود اما چشمانش برای بازگشت شوهرش التماس میکردند.
آیا دوستش داشت؟
هرگز ...
فقط تن پاک و معصومش ٬ تاب تحمل نگاه های هوس بار چشمان مردان دیگر را نداشتند . مردانی که میدانند یک زن مطلقه زودتر به دست می آید !
نفرین بر تو ای مرد ...

جواب سوالم را یافتم ...
مرد ایرانی بودن به ریش نیست ...
به دستان پر مو و لبان افتاده و چشمان خشم ناک و آلت بزرگ نیست...
به کمربند چرخان در هوا نیست !
به چرب زبانی و گزافه گویی های جوان های امروزی نیست
مرد بودن به خیانت است !
به سواستفاده از مظلومیت زن !
خندیدن به نجابت و پاکی زن است که از او مرد میسازد ...
آن هم چه مردی ! مرد ایرانی !!!
شاید بهتر است با افق وسیعتری ببینم ...
نه فقط در ایران و نه فقط بین مردان ایرانی ...
در دنیای دین و خصوصا اسلام چنین است ! ( لااقل سایر کشورها ٬ دین را در قانون وارد نکرده اند اما در کشورهای اسلامی و سایر کشورهایی که قانون را بر اساس دین نوشته اند وضعیت چگونه است؟! )
نفرین بر تو ای مرد مسلمان!
ذاتت پلید و هوست سرشار ...
آری ... اسلام تو٬ به خیانت تو است ... عجب مسلمانی ! بنازم تو و دینت را ...
دستان همسرت از همه جا کوتاه است ... از شرع ٬ از قوانین اسلامی ٬ از عرف اسلامی ٬ از فکر اسلامی ٬ از جامعه اسلامی ٬ از هنجار اسلامی و از زندگی اسلامی ...
و تو آزادی !
پیامبرت الگوی توست و امام اول تا آخرت ! تعداد زوجاتشان را شمرده ای؟ یک؟ دو ؟ ده ؟ ( چه میخواهی بگویی ؟ آن توجیه مزخرف را به رخم میکشی؟ تعدد زوجات پیامبر دلایل متعددی دارد از جمله ... یک بار برای اسلام. دو بار ٬ده بار ٬ نه یک عدد سه رقمی تازه آن هم با شک و تردید ! فلسفه سایرین چه بود ؟ آن ها هم برای اسلام ؟! محمد تعداد انگشت شماری غیرمسلمان را با ازدواج مسلمان کرد اما سایرین که از کشورهای اسلامی زیباترین ها را اختیار میکردند ! آن ها برای چه؟
فهمیدم ! برای مسلمان جلوه دادن ! )
نه ! بیدار شو مرد مسلمان ! تو هنوز جا داری !
صیغه که سقف ندارد ازدواج هم که ۴ بار بدون اجازه همسر آزاد است !
تازه اگر بخواهی به آن شکل شرعی بدهی اگر هم نه که مثل مردان همه دنیا معشوقه بگیر و با او بخواب ! همسرت؟ فراموشش کن !
فرق تو با سایر مردان دنیا این است که قوانین مدون٬ دستان آن ها را بسته و سر آلتشان را اندکی کج کرده اما تو آزادی !
تازه اگر همسرت بسیار متجدد و شجاع و آگاه باشد ٬ از تو شکایت میکند و تو معشوقه ات را صیغه مصلحتی میکنی و همه چیز به نفع تو تمام میشود! دست آخر هم از همسرت به جرم ناسازگاری و تهمت به همسر و آبروریزی در کوچه خیابان (!) شکایت میکنی و دادگاه بدون مهریه از زندگیت خارجش میکند !
نفرین بر تو ای ...

پاورقی :
این پست هم زیاد طول کشید. اما این بار دلیل دارم !
دلیلش اون یه مصرع هستش که بالا نوشتمش !
درد همدرد که داند ؟! همدرد
دنبال همدرد میگشتم !
این مصرع رو توی گزیده اشعار فریدون مشیری دیدم اما منبع نداشت . اگه کسی میدونه شاعرش کیه لطفا به من بگه .
نوشته های بالا خیلی تند بودند. میدونم ! اما گریه زن های حاضر در سالن تند تر از این متون بودن. اسم فیلم همون عنوان مطلب هست ( حس پنهان ) . فیلم زیاد جالبی نیست هر چند بازیگرای بسیار مشهور و توانایی داره ولی خوب مشکلات خاص خودش رو هم داره دیگه !
اما عکس العمل های مردم جالب تر از خود فیلم بود. فیلم نکته های جالب دیگه ای هم داشت ! مثلا وسط فیلم یه آقایی (با لهجه عجیبی ) حدود ۴ دقیقه با موبایلش حرف میزد و دایم به فرد پشت خط فحش میداد !!!
یا اینکه بچه ای توی اوج فیلم ( خودکشی مرد ) داد زد مامان به منم پفک بده !

خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه
کز دست غم خلاص من آنجا مگر شود !

نوشته شده توسط نارون در ساعت موضوع | لینک ثابت
۱۸ تیر ماه ...
خیابان ها را با فریاد آزادی بیدار خواهیم کرد ....
تاریخچه ۱۸ تیر ماه :
روز جمعه ۱۸ تير ۱۳۷۸، در تاريخ ايران به عنوان يك روز سياه در كارنامه جنايتكاران رژيم جمهورى اسلامى ثبت شده است. دانشجويان كه با تجمع و راهپيمايى در برابر توقيف روزنامه سلام به اعتراض برخاسته بودند، نيمه شب در خوابگاه خود با نيروهاى ضربتى حكومت رو برو شدند كه در اطاقها را شكسته، وسائل و كتابهاى دانشجويان را بهم ريخته و پاره كرده، دانشجويان بى دفاع را با مشت و لگد و اسلحه گرم مضروب و مجروح كرده و شمارى را با ذكر "مولاى ما حسين اين هديه را از ما بپذير" از طبقات بالاى ساختمان به پائين پرتاب كردند كه در نتيجه تعدادى از جمله عزت ابراهيم نژاد جان باختند و گروه بزرگى روانه بيمارستانها شدند.
روزنامه سلام با اين تيتر منتشر شده بود: "سعيد اسلامی پيشنهاد اصلاح قانون مطبوعات را داده است"

در آن روزها، که بحث تصويب قانون جديد مطبوعات در مجلس پنجم داغ تر از هميشه بود، کمتر کسی را می شد پيدا کرد که درباره سعيد اسلامی يا امامی چيزی نشنيده باشد يا نداند.
او که سال ها معاون وزير اطلاعات بود، در پی وقوع قتل های زنجيره ای در پاييز 1377، به عنوان متهم رديف اول معرفی و بازداشت شده بود. اما پس از مدتی گفته شد که در زندان با استفاده از داروی نظافت خودکشی کرده است....
سعيد امامی در مرکز دايره ای از رازها و ابهام ها نشسته بود و هرآنچه به او مربوط می شد، جذاب تر يا مهم تر از آن بود که کسی به سادگی از کنارش بگذرد.
و "سلام" بانگی رها کرده بود که پژواکش تا روزها ادامه داشت. نمايندگان اکثرا محافظه کار مجلس پنجم، که در کش و قوس محدود ساختن قانون قبلی مطبوعات بودند، از نسبت دادن طرح آنان به سعيد امامی برآشفتند و وزارت اطلاعات از مدير مسوول روحانی "سلام"، به دليل چاپ سند محرمانه، به دادگاه ويژه روحانيت شکايت برد.
به اين ترتيب، يک تيتر تکان دهنده، نقطه آغاز ماجرايی پر حادثه شد.
غروب روز بعد، معلوم شد که چاپ چنين جمله ای می تواند به بهای تعطيلی روزنامه ای، حتی به اهميت و وزن سياسی "سلام" تمام شود.
صبح پنج شنبه، بدون "سلام" آغاز شد و شب آن روز آبستن رويدادهای حيرت آور ديگری بود.
و به این ترتیب
۱۵ تیر ۱۳۷۸: انتشار نامه فوق محرمانه سعید امامی در روزنامه سلام.
۱۶ تیر ۱۳۷۸: تصویب کلیات طرح اصلاح قانون مطبوعات.
۱۷ تیر ۱۳۷۸: توقیف روزنامه سلام.
۱۸ تیر ۱۳۷۸: ...

اولين جرقه نا آرامی ها :
پنج شنبه شب، تعدادی از دانشجويان ساکن کوی دانشگاه تهران در خيابان کارگرشمالی(امير آباد شمالی)، در اعتراض به توقيف روزنامه سلام گرد هم می آيند. دانشجويان، خواستار رفع توقيف از سلام و عدم تصويب طرح اصلاح قانون مطبوعات در مجلس هستند.
ادامه اعتراض از محوطه کوی دانشگاه به خيابان کشيده می شود. ماموران نيروی انتظامی و پس از مدتی، نيروهای ديگری که "لباس شخصی" خوانده شده اند، نيز از راه می رسند.
نيمه های شب، درگيری مختصری ميان دانشجويان و ماموران نيروی انتظامی روی می دهد. دانشجويان پس از سنگ پرانی، يکی از سربازان نيروی انتطامی را به گروگان با خود به داخل خوابگاه دانشجويی می برند و پس از مدتی، رهايش می کنند. به نظر می رسد که ماجرا پايان گرفته، اما حوادث مسير ديگری دارد.
نيروهای انتظامی، که گفته می شود لباس شخصی ها نيز همراه آنان بوده اند، در نخستين ساعات بامداد جمعه 18 تير ماه وارد محوطه کوی دانشگاه می شوند تا از آن پس 18 تير، در تقويم ها معنای ديگری داشته باشد.
بسياری از دانشجويان کتک می خورند و بازداشت می شوند. چيزی به صبح نمانده، اما در مدتی اندک، کوی دانشگاه به هم ريخته و دگرگون شده است. مهاجمان رفته اند و دانشجويان زخمی را در اتاق های آشفته، کنار وسايل و در ها و پنجره های شکسته به حال خود رها کرده اند.
شهر، جمعه با خبری هولناک از خواب برمی خيزد و پس از آن درگيری ها تا پنج روز ادامه می يابد.
امير آباد شمالی، خبر سازترين نقطه ايران است، اما موج تطاهرات و اعتراضات به ساير خيابان ها هم کشانده شده. نيروهای ضد شورش در سراسر شهر حاضرند و روزنامه ها در روز، گاه تا سه نوبت چاپ می شوند.
بدنبال شب خونين ۱۸ تيرماه، نيروهاى مبارز جوان به گردهمايى آزاديخواهانه خود ادامه دادند و مردم كوچه و خيابان به پشتيبانى از دانشجويان بى دفاع شتافتند. تا روز ۲۳ تيرماه هر روز تظاهرات اعتراض آميز گسترده مردم ادامه داشت. شعارها و خواستهاى آنان از رسيدگى فورى به حمله شبانه به خوابگاه و محكوم كردن مهاجمان، تا به چالش طلبيدن همه زورگويان حكومت، نفى ولايت فقيه و استقرار حاكميت ملى را شامل مى شد. همچنين وقايع مشابهى در تبريز، اصفهان، مشهد، شيراز، اهواز و كرمان رخ داد و كشته و زخميهاى فراوانى بجا نهاد.
خبرهای ضد و نقيض، لحظه به لحظه منتشرمی شوند و مقامات می کوشند با حضور در جمع دانشجويان، آنان را متقاعد کنند که پيشرفت اصلاحات، محتاج دوری از تنش و خشونت است.
دانشجويان شنبه در امتحان هاي آخر ترم شرکت نمي کنند و به نشانه اعتراض در کوي متحصن مي شوند. دانشجويان دختر هاشمي رفسنجاني، رييس جمهور پيشين جمهوري اسلامي را بين خود نمي پذيرند. موسوي لاري، وزير کشور براي دانشجويان سخنراني مي کند اما دانشجويان انتظار حضور خاتمي در بين خود را دارند.
درگيری، به ويژه در اطراف کوی دانشگاه، ميدان انقلاب و دانشگاه تهران ادامه دارد.
بر اساس آخرين خبرها، کشته شدن يک نفر، عزت ابراهيم نژاد که آن شب مهمان کوی دانشگاه بوده، قطعی است. اما اطلاع دقيقی از ميزان مجروحين و بازداشت شدگان در دست نيست، گرچه گفته می شود يک دانشجوی پزشکی، چشم راست خود را در جريان حملات از دست داده است.
مقامات دانشگاه تهران، از ميلياردها ريال خسارت به کوی دانشگاه سخن می گويند. وزير علوم استعفا کرده، اما محمد خاتمی، رييس جمهوری با اين استعفا موافقت نکرده است.
همه مسوولان از محکوميت حوادث روی داده و حمله به خوابگاه دانشجويان سخن می گويند. آيت الله خامنه ای، رهبر نظام، دانشجويان را فرزندان خود می خواند و می گويد که قلبش از اين اتفاق جريحه دار شده. اما حوادث سر باز ايستادن ندارد.

سيد علي خامنه اي طي يک سخنراني حمله به کوي دانشگاه را به ورود افراد به خانه ديگران تشبيه مي کند. وي در جمع بسيجيان مي گويد : « حتي اگر عکس مرا پاره کردند شما واکنشي نشان ندهيد » و صداي گريه بسيجيان از بلندگوي مسجد دانشگاه تهران به گوش مي رسد.
غروب سه شنبه 22 تير ماه، دانشگاه تهران را دود به تمامی گرفته است. شليک گاز اشک آور و آتش های برافروخته، چشم ها را می سوزاند.
دانشگاه تهران تقريبا در محاصره است و دانشجويان راهی برای خلاصی و رسيدن به کوی دانشگاه می جويند. نيروی انتظامی و لباس شخصی ها از ميدان انقلاب و دانشگاه ، راهی کوی دانشگاه شده اند و دانشجويان به داخل کوی عقب می نشينند
ديگر نمي توان به کوي يا دانشگاه رفت. تلويزيون انحصاري جمهوري اسلامي خبر از پايان يافتن آشوب هاي چند روز اخير مي دهد. شيشه هاي شکسته يک بانک، ملاک آشوب است و حضور نيروهاي مسلح بر سر هر چهار راه نشان نظم. اخبار با نشان دادن يک موتور آتش گرفته، ترس از هرج و مرج را به مردم القا مي کند. حالا نيروهاي نظامي کنترل شهر را به طور کامل در دست مي گيرند.
چهارشنبه 23 تير، کسان ديگری در خيابان هستند. آنها عکس های آيت الله خامنه ای را در دست دارند و در حمايت از وی و نظام شعار می دهند.
شب در کوی دانشگاه ساکت تر از هميشه است و دانشجويان در اتاق های نامرتب، ناباورانه به آنچه پشت سر گداشته اند، فکر می کنند. نيروهای انتظامی در بيرون کوی مشغول نگهبانی هستند.
شهر آرام گرفته، اما طنين حوادث اين چند روز، تا مدت ها ادامه دارد.
منوچهر محمدى و غلامرضا مهاجرى نژاد بعنوان متهم رديف اوّل و دوّم معرفى شدند و رژيم مزور جنايتپيشه با نشان دادن اعترافات تلويزيونى از آنان سعى در تخريب جنبش دانشجويى سكولار ايران و رهبرى حركت افتخار آميز ۱۸ تير را داشت.
۱۸ تیر ماه ...
صدای ایرانی را ایران خواهد شنید ...
و جهانیان در خلسه عظمت صدای ایران و ایرانی غرق خواهند شد ...
حمایت خود را از جنبش ۱۸ تیر اعلام کنید :
http://www.18tirmovement.com/steun.htm

پاورقی :
فجایع را چگونه باید ترسیم کرد؟
از فقر گفت؟ از رعب و عدم امنیت ؟ از نهایت آزادی (!) ؟
از کجا باید گفت ؟
از اعتیاد ؟ درصد عجیب اشتغال !؟ از آمار بی خانمان ها ؟!
چه باید گفت ؟!
کمک های شهرداری تهران به شهرداری های نجف و کربلا !؟
بخشش خزر را به بیگانه ؟
تاراج طلای کوه های غرب؟
تبدیل نفت به سرمایه های تروریست ؟
تامین هزینه گزافه گویی های نصرالله های پریشان قرن ؟!
از که باید گفت ؟
معلمان ؟! پرستاران ؟! کارگران ؟! تعرفه ها ؟! زندانیان ؟!
چه باید کرد ؟!
گفتنی است؟
نمیدانم !
اما اگر گفتنی است بیا و بگو !
و اگر نیست باز هم بیا ! سایرین میگویند و تو بشنو !
۱۸ تیر ماه نزدیک است !
ایران !
ای ایران ! صبر کن ٬
نمیر !
صبر کن ! نمیر ...
نوشدارویی در راه است ...
شاید فرزندانت بیدار شوند !
صبر کن ٬ نمیر ...
نوشدارویی در راه است ...

پ. ن :
دریغ از حضور یک ایرانی !
ایران ! هنوز زنده ای ؟!
صبر کن... قبل از مردن ٬ انتقام بگیر
از من !
از فرزندانت !
از ایرانی !
ایران ! انتقام بگیر ...
نوشته شده توسط نارون در ساعت موضوع | لینک ثابت

صدای کفرم عرش را لرزاند ...
قلم کثیفم چهره فرشتگان را سیاه کرد ...
داروغه؟ بیدار شو ...
دجال اینجاست !
تن سردش نفس های گرم شلاقت را میخواهد !
دجال اینجاست !
بانگ ارتدادش گوش فلک را کر کرده است !
هشیار باش داروغه ...
باز دجال مست امشب حد میخواهد ...
بزن ! بزن داروغه
شلاق را بالاتر بگیر ...
بالاتر از عرش ...
شلاق را بالاتر از عرش و مرا بالاتر از شلاق بگیر
بزن و تندیس های کفرم را با ضربه های آخرینت کامل کن




حریر نازکی تنش را پوشانده بود که با زوزه های باد به رقص می آمدند ...
شوق گناه حرارت تن همیشه داغش را افزایش میداد ..
لب هایش مدام میجنبیدند تا هیاهوی وحشیانه شرم را در غوغای بی حیای هوس خفه کنند ...
آن شب مست بود ...
چشمانش برق خاصی داشتند ٬ صدایش میلرزید
دستان گرمش همچو ماری وحشی طعمه خود را با آغوش میکشیدند
وقت خواب گذشته بود...شاید نیمه های شب !
اما حکایتی بود میان التماس گیسوهای پریشان و لذت بی خوابی
بستر سبزش را با گلهایی قرمز آراییده بود تا شاید سرخی دامنش را در پس آن پنهان کند ...
وای بر من !
اوج تعالی یک انسان !
هم آغوشی با خدا !
بستری گرم و نرم ! معشوقه ای الله نام !
فاحشه ای همیشه باکره !
هم خوابه ای پاک !
آری... خدا مست بود !





بانگ کفر میزنم داروغه ؟
کجایی؟
تن سردم حد میخواهد امشب
بیا و گرمش کن !

همان حریر نازک را هم درید
یوسفش نبودم اما زلیخایم شد
حرارت هوس به آتش میکشیدش
صداهای وحشیانه تلاطم و تقابل یک بدن و یک روح !
و کسی چه میداند شاید دو بدن!
اما نه !
صبر کن داروغه ! شلاق را پایین بیاور
نزن !!! چرا شلاق ؟!
من که ایمان آوردم !
مگر ایمان جز این بود؟
چنان بوسیدمش تا در آن ذات پاک فنا شدم !
چنان به آغوش کشیدمش که تکه ای از آن موجود لایزال شدم !
و آن قدر به جهادش نشستم که بارها مرا سیدالشهدا خواند !!!
مگر مسلمانی جز اینها بود؟
من که مسلمانم !
نزن داروغه ! من گرمم! گرم تر از شلاقت !
تن داغش نوازش میخواست و دستان من همیشه نوازش گر !
من که بارها به نماز٬ گزاردمش !
و بار ها مهر پاک لبانش را بوسه باران کردم !
من که با خنده اش خندیدم و با گریه اش گریستم !
من مسلمانم !
آن هم چه مسلمانی !!!
مسلمانی داخل شده در جلوه های پاک حق !

پاورقی :
این پست بیش از حد طولانی شد ! دلیلش رو نمیدونم و هیچ پاسخ قانع کننده ای هم برای این موضوع ندارم !!!
و نکته دوم ( که شاید بیشتر یه درد دل باشه ! ) این روزها حال دنیا زیاد خوب نیست ! شاید به خاطر هوای بیش از حد گرم اینجا باشه !
و یا شاید به خاطر سر برآوردن دختر رز پس از چند ماه انتظار٬ زیادی ذوق زده هست !
این روز ها اخبار ایران و صدای آمریکا و هر خبرگزاری دیگه یه خبر مشترک دارن ! یه خبر مهم که شاید تا مدتی دیگه تنها خبر موجود در جهان باشه !
و اون خبر اینه : مرگ !
مرگ در عراق و افغانستان به خاطر جنگ
مرگ در شرق ناشی از سیل
مرگ در غرب بر اثر طوفان
مرگ در آمریکا ٬ ایجاد شده توسط تروریسم !
مرگ در ایران توسط جوخه های اعدام ...
مرگ در خانه ٬ خودکشی
مرگ در مسجد ٬ بمب گذاری
مرگ در بازار ٬ گرمازدگی !
مرگ در دنیا ٬ دنیا زدگی !
به راستی چنین گسسته عنانی کجا تواند رفت؟
صدای غرش تیری دهد جواب مرا ...
- به کوه خواهد زد
به غار خواهد رفت
بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد !
به هر حال ٬ لا حول و لا قوه الا باالله ...

نوشته شده توسط نارون در ساعت موضوع | لینک ثابت