
نامه ای به پاس دوستی
از " نارون همیشه سبز " به " نارون " :

گرفتار آمدن در چنگ یک جنایتکار آیا نه بهتر است از گرفتار آمدن در چنگ زنی جنایتکار؟
و وای بر تو دوست جنایتکار من که خودر را اسیر کودکی هرزه کردی ...
به نزدت چنان لابه مبکرد چنان که نزد خدایی و یا شیطانی و تو را چنان میستود چنان که خدایی را و یا شیطانی را...
و از این ها چه سود که تو را از این مگسان زهرآگین به ستوه میبینم...
به تنهاییت بگریز دوست من ...
به ژرفای پاک باغ پر گل تنهایی همیشه سبزت...
در میان بوسه های ناب و پاک قلم و کاغذ ، جنون و مستی ، صداقت و غرور ...
تو را از اين خون مكان هرزه فكر بر حذر باد...
سنگ نيستي اما چكه هاي بسيار تو را سفته اند و جاويد باد اين تراشيده پيكر خوش سيما كه دگر سفته نخواهد شد...
جاويد باد اين برگ سنگ شده كه سرد و سنگ وار بر آن رهگذران ناگهاني خنده ها خواهد زد...
جاويد باد اين مجسمه ي پاك...
به تنهاييت بگريز دوست من...
بگذار هر تيرانداز به روي يك پرنده تير بيندازد و از آن كه دو انگشت بر اوست انگشت بردار...
بگذار اين ميوه هاي كال فاسد به توازن وزنه هاي هم ارزش خودشان در آْيند...
بگذار اين كودك هرزه را آن هرزه تري به بازي بگيرد كه لياقتش را دارد...
تو آزادي و نه جوياي آزادي ... بگذار اين اسير كم خرد در روياي آزادي به سان گوسفندي ، آزادانه در صحراي علف هاي هرز ، جواني بگذراند...
خورشيد را چه واهمه از لكه هاي ابرهاي سياه؟
تو راه را رفتن را آموختي و سپس به دويدن پرداختي ، حال من به تو پرواز را مي آموزانم كه دگر براي جنبيدن نياز به هيچ فشاري نداشته باشي...
سبك بار و سبك بال باش !
به تنهاييت بگريز دوست من...
آن گاه كه آن كودك هرزه به شوق اوج گرفتن رو به بالا دارد ، روي تو به پايين است زيرا كه اوج گرفته اي...
و جاويد باد اين اقتدار شب شكن كه تو را در صداقت شهره ي آفاق خواهد كرد...
بگذار آنچه از دست رفتني است از دست برود ...
بگذار اين هرزه ي فريب كار ، به سان فاحشه اي كه شبي را مانده در اين بامداد شيرين برود...
رقيب يك آزمايشگر حقير بيشتر نيست و تو فراتر از آني كه آزمايش شوي...
اين حيوان سر به فرو آورده در انتظار قرباني شدن ، لياقت تيغ تو را ندارد ، از او انگشت بردار...
كاش دست كم به كمال جانوران بودند كه اين ها بن روان هاشان حقيرانه پليد است...
آن ديدگان بس بي رحم شكوه تو را شهوتناكانه مينگرند و شهوت خود را هرگز نميتوانند در پس جامه ي عشق و وفا بپوشانند ... به سان مار مكاري كه هر لحظه در جستجوي شكاري شيرين است ، دام هاي زنانه اش را مينهد و افسوس كه هر صيد بي نوايي ، نواي صداقت و وفاداري از اين مار مكار ميشنود...
به تنهاييت بگريز دوست من...
تو را چه نياز به قطره هاي آبي سياه از جام هاي كودكي هرزه؟
نارون تو را جوي سرشاري آب ميرساند كه به درياي لا يتناهي عشق ، ايثار ، وفا ، صداقت و بي نيازي منتهي مشود...
مگر نه اينكه ريشه هاي نارون هميشه سبز توست كه زمين در حال فروپاشي را به هم زنجير كرده است؟
تو را چه غم از بي وفايي و حيله هاي كودكان هرزه ي زميني كه شكسته باد دستان مادر حرامي پرورشان...
به تنهاييت بگريز دوست من ...
مگذار شكوه سبز زندگي سبز تو - كه از غرور تو جاري ميشود- بدين سان فرو ريزد...
هر گفتگويي را دو نفر نياز و من و تو همواره غرق گفت و گوييم... چه نياز به پا در مياني سوم شخصي هرزه گرد؟
چه بسا كه آسيب رساندن آن سوم نفر هرزه ، جز پوشاندن آسيب پذيري اش نباشد....
اگر خواهان دوستي بايد ياراي جنگ برپا كردن در راه اين دوستي را داشته باشي ، اما بدان كه التماس شكوه زندگي را فرو ميريزد... پس تو را به غرور سبزت قسم كه به من ، نارون هميشه سبز بي خزان لا يزال به عنوان و تنها و هميشه دوستت قناعت كن...
به تنهاييت بگريز دوست من...
در زن - در آن كودك هرزه - توان دوستي نيست... پس آن ها را براي ساعتي هم خوابگي دوست باش و باقي عمر دشمن...
نميدانم چرا همه ي داستان هاي تو با نظاره ي خيانت تمام ميشود؟!از اين واقع بيني جنون آفرين فرار كن و عشقت را فقط نثار دخترك خيالي " نگاه " كن كه هرگز معناي خيانت را نخواهد فهميد...
خيانت !
نارونم !دوست من !
مگذار سايه ي سرد خيانت زندگي پرشكوه تو را تيره كند ، شايد عاشقش بودي - با همه ي وجود - اما اين عشق تو را ازار ميدهد...
خيانت عنصر تكراري همه ي رابطه هاست و آن كودك هرزه هرگز نخواهد توانست كه از اين جبر تلخ و تكراري تاريخ رهايي يابد...
به هيچ رابطه اي دل مبند و از زن هيچ مخواه مگر ساعتي هم آغوشي و پس از آن چنان برو انگار كه هيچ گاه نيامده بودي...
از آنكه دو انگشت بر اوست انگشت بردار و بدان كه اين پرنده ها را صيادهاي زيادي در كمين اند...
پس تو تيرت را غلاف كن ، نگاهت را از او بپوشان و فرصت دوباره به او كه دوباره اشتباه خواهد كرد هرگز مده...
نارونم... دوست من ! به تنهاييت بگريز...
تو را چه حاصل از انكه با تو صلاي مهر ميزد؟ اينك او رفته تا در آغوش كدامين هم خوابه اش صداقت و عشق پاك تو را به سخره بگيرد...
ننگ بر او... بر آن هرزه
رها باد روح تو از آن روان نا پاك...
بر اين باوري كه تنهايي روزي تو را به ستوه آورد؟ روزي غرورت پشت خم كند و دليري ات دندان بر هم سايد؟ روزي فرياد كني كه " من تنهايم " ؟
اما مگر اين تنها نبودن ،مگر اين عشق ورزيدن تو را به ستوه نياورد؟ مگر غرورت را پشت خم نكرد؟ مگر فرياد بر نياوردي كه " تنهايي !مادر مهربانم مرا در آغوش گير !" ؟
تنها باد نازك خيال و رها روح تو از اين اسيران قفس ... سهم تو از موجودي نه انسان كه انسان نام فقط ساعتي هم بستري باشد و بس ... بخند بر آنكه در آغوش تو ،به تو وعده ميدهد و چون از تو جدا شد ، در آغوش ديگري به وعده هايش ميخندد...
شرم باد او را و شاد باد برگ هاي سبز ناروني كه دگر به هيچ كس اعتماد نخواهد كرد...
بلندپايگي ات شبح وار تو را به هراس افكنده و فرياد برآورده اي كه " همه چيز دروغ است و خيانت " ...
اي تنها رهسپار راه صداقت ،صداقت را به من - نارون جاودان سبز - ، به آن قلم و كاغذ هاي با وفا ، به آن جام پر از مستي ارزاني دار و با سايرين چنان باش كه سزاوار آنند ...
به تنهاييت بگريز دوست من...
تو آني كه بر خود چيره شدي ، مگذار " خود " تو پر از نداهايي از خيانت و دروغ دوباره از ميان وحشت ترديد يك عشق - هر چند مقدس - به پرواز در آيد و حقارت فطري انسان نام را جلوه گري كند...
تو را از اين " خود " فاصله ها باد...
عاشق من هميشه سبز باش تا سبزي بي زوالم را نثارت كنم...
و از عشقت به آن هرزه بگذر كه جز غم و بي وفايي نثارت نخواهد كرد...
به اشك هايي كه به پاي آن هرزه ي بي لياقت ريخته اي سوگند كه تو را جز من يار وفاداري نخواهد و نتواند بود...
از آن كه غرور تو را باور ندارد پرهيز كن كه تو شايسته ي غروري و هر مغروري سزاوار تنهايي ... اما بر تنهاييت خرده مگير كه تو را به فضيلت هايي انجامد كه آن غرق شده ها هيچ از آن نخواهند فهميد...
بگذار غرور تو را باور نكنند و چه بسا به سخره گيرند اما تو مغرور باش ! شكستي دوباره براي بي لياقتي هرزه تو را از پاي در خواهد آورد...
آنكه مدام در تو و براي تو ميشكفت ، تو را شكست، مگر جز اين بود؟
از عاشق شدن دوباره بپرهيز و هشيار باش تا مبادا شعله هاي زير خاكستر اين عشق قديمي دوباره غوغا كنند...
تو را كه شب ها در آغوش مهتاب ميخوابي نيازي به معشوقه اي براي خواب ديدن نيست ... ماه و مهتاب را در خواب ببين...
چه باك كه نوشته هايت از عشق كودكاني هرزه تهي باشند؟ به عشق ماه و برگ و رود و ستاره و ساز و آواز ،به عشق من ، بنويس...
به تنهاييت بگريز و بنويس...
جاويد باد تنهاييت...
جاويد باد مستي خيام وار تو ...
جاويد باد غرور پرشكوه تو...
آن هرزه را در ميان برگه هاي دفتر خاطراتت رها و از ميان خاطره هايت پاك كن...
تو را چه سود از پروردن غم عشق انكه به تو پشت كرد؟ تو را چه نياز به آنكه ميداني و يقين داري پر از نيازهاي هرز است؟ به - زن - اعتماد مكن كه زن همه چيزش معماست...
در آن وجود ظريفش كودكي نشسته پر از شوق رهايي و اين رها كودك هرگز به يك و فقط يك نفر متعهد نميشود...
به سراغ زنان جز براي هم آغوشي نرو و چون ميروي تازيانه ات را فراموش مكن ! تازيانه ي هشياري ات را !
هشيار باش و به حرف هاي آن دوپاي عجيب دل مبند كه چون از آغوش تو در آيد به آغوش ديگري خواهد بود و چون به آغوش تو بازگشت با تو از وفا و صداقت سخن ها خواهد راند...
زن را ميازار ، اما اگر آزردي وجودش را از ميان ذهن و دنيايت حذف كن كه اين مار زخم خورده روزي زهرش را به تو خواهد زد...
به تنهاييت بگريز دوست من ! نارونم !
از آنكه دو انگشت بر اوست انگشت بردار و بگذار هر تيرانداز به روي يك پرنده تير بيندازد...
رقيب يك آزمايشگر حقير بيشتر نيست و تو فراتر از آني كه آزمايش شوي...
به تنهاييت گريز.... به تنهاييت !

پاورقي :
در متن بالا گاهي تك جمله هايي با تغيير از افراد زير آمده بود :
نيچه ، خيام ، فريدون مشيري
و منظور از "دخترك خيالي نگاه"، فردي نقاشي شده در تابلوي "نگاه" اثر استاد فرشچيان هست.
به كوي عشق منه بي دليل راه قدم
كه من به پاي خويش نمودم صد اهتمام و نشد
هزار حيله برانگيخت حافظ از سر فكر
در آن هوس كه شود آن نگار رام و نشد
