تبليغاتX
** رویای عشق ** - حس پنهان
 

درب های ورودی سالن با پنج دقیقه تاخیر باز میشوند و مردم در ردیف هایی آراسته و منظم دسته دسته وارد میشوند.

 

چهره مردان و زنان دقیقا یکسان است . هر دو در انتظار ساعتی سرگرمی و فارغ شدن از هیاهوی شهری شلوغ برای مدتی کوتاه ...

 

صندلی ها با نظم و آرایشی خاص پر میشوند.

 

پس از دقایقی چراغ ها خاموش میشوند و فیلم با همان شمارش معکوس مضحک شروع میشود. سالن مملو از جمعیت به یکباره سکوت میکند و نخستین دقایق فیلم به نمایش در می آیند.

 

داستان زندگی یک مرد و یک زن و خیانت مرد قصه به همسرش و سقوط زن تا مرز نابودی کامل جسمی و روحی ...

 

تکراری ترین داستان !

 

از زمانی که به یاد دارم این فیلم را بارها دیده بودم اما نه بر پرده های سینما و نه بر صفحه تلویزیون. بر صفحات زندگی زناشویی پدر و مادرم !

 

لحظه ای به این فکر افتادم که چهره مادرم را ببینم. چهره اش باید شبیه به همان زن قصه باشد ...

 

دزدکی سر چرخواندم...

 

 وای بر من ...

اشک !

تنها چیزی که در صورت مادرم هویدا بود ! درست مثل صورت زن بازیگر در فیلم !

 

انتظارش را داشتم. با زن قصه همدردی میکرد. دقیقا میدانست آن زن چه حالی دارد. شاید اگر از مادر من میخواستند که نقش آن زن را بازی کند بسیار موفق تر و طبیعی تر بازی میکرد آخر او طعم تلخ خیانت همسر را چند بار بیشتر چشیده بود !

 

میدانست که با به صدا درامدن تلفن همراه مرد زندگیش٬ چگونه همه ستون بدنش به لرزه در می آیند. ترس نهفته در استشمام بوی عطر و ماتیک زنانه بر گونه ها و دستهای همسرش را ٬میفهمید ! 

میدانست باز شدن در خانه حوالی ساعت ۲ شب خبر از بازگشت شوهرش را میدهد !

 

مادرم معنای خیانت همسر را میفهمید !

چند دقیقه ای از فیلم را با تفکر در مورد حس و حال فعلی او از دست دادم. اما میتوانستم حدث بزنم چه چیزهایی به نمایش در آمده. کافی بود جای شخصیت های داستان را با پدر و مادرم عوض کنم !

 

به اواخر فیلم نزدیک میشدیم. با اینکه فیلم را هرگز ندیده بودم اما این موضوع را به راحتی حس میکردم ! آرزو کردم کاش در آن فیلم هم مثل فیلم خودم(!) زن و مرد فرزندی داشتند تا با او همدردی کنم!

 

تا آن روز خیال میکردم که خیانت همسر٬ مخصوص مادر من و تعداد معدودی از زن های دیگر است. اما ...

 

تصادفی چشمم به گوشه ای از سالن افتاد... نگهبان سالن سعی میکرد به آرامی٬ زنی میانسال را از سالن خارج کند ... لعنت بر چشمی که بی موقع بچرخد ! 

 

باز هم فریاد سکوت بلند شد ...

 

نور ضعیفی بالای در خروجی بود که لحظه ای صورتش را نمایان کرد ...

 

چشمان آن زن به مراتب گریان تر از چشمان مادرم بود . اما لرزش بی اختیار اندامش او را از سایرین متمایز میکرد.  در آستانه خروج از سالن سرش را چرخاند. چهره زن بازیگر را بر پرده سینما دید٬  لبخندی تلخ زد و از سالن خارج شد.

 

 این بار عمدی و مختارانه سالن را با چشمانی باز گشتم و دیدم همه آن چیزهایی را که ...

 

چهره درصد بسیار بالایی از زن های حاضر در سالن گریان بود !

 

اما صدای هیچ هق هقی نمیامد. زن ها آرام آرام در خود فرو میریختند و شوهر های ننگینشان آرام آرام میوه و تنقلات میخوردند !

 

هیچ صدای گریه ای شنیده نمیشد. اما قطرات اشک در آن نور بسیار ضعیف عجیب میدرخشیدند !

نفرین بر مرد !

 

مات و مبهوت مانده بودم. از اینکه در آینده ( مرد ) میشدم میترسیدم !

شاید روزی پسر من هم انعکاس اشک های مادرش را بر پرده های سینما بیند و در آستانه روز مرد فریاد بزند :

نفرین بر مرد !

چراغ ها روشن شدند. ظاهرا فیلم پایان یافته بود... آن طور که فهمیدم مرد خیانکار فیلم خودکشی کرده بود ( که البته شاید این پایان به این منظور در نظر گرفته شده بود که کمی زنان شاهد فیلم را ٬التیام بخشد ! و بخشید ! عجب التیام و تسکینی ! )

 

 اولین افرادی که از جا برخواستند مردها بودند!

 مردها !

 بعد دختران جوان و در نهایت زنان با کمی تاخیر .

 

غم و آثار اشک بر چهره همگی نمایان بود. اما با این وجود همه آنها ( بدون حتی یک استثنا ) لبخندی دروغین بر چهره داشتند که نشان رضایتشان بود از فیلم !!!

وای بر من . زن ایرانی !

تو خدایی ؟ فرشته؟ یا نه... چیزی ورای این ها !

سالن کم کم خالی میشد و من در کنار تنها در خروجی ایستاده بودم و چهره زن ها را یک به یک ارزیابی میکردم ! اما ارزیابی میزان خیانت زدگی !

 

گونه هایی که از ترکیب اشک و کرم پودر های سفید کننده به رنگی عجیب در آمده بود. چیزی شبیه به خاکستری. چیزی شبیه به رنگ زندگیشان...

 

شمردم ! دقیق شمردم !

فقط ۱۹ زن که به ظاهر سنی بالای ۳۰ سال داشتند چنین حالتی نداشتند !

نفرین بر مرد !

 

عمق فاجعه اینجا بود که مردها حتی در حال خروج از سینما هم دست بردار نبودند !

چشمانتان کور باد ... دستانتان قلم و زبان های چربتان لال ...

فریاد دختری جوان که به مرد میانسال پشت سرش تذکر میداد بر باور من صحه گذاشت ...

ـ مگه خودت خواهر و مادر نداری ؟! جلوتو نیگا کن آقا

 

در همان حال٬ تذکر پیرمردی مرا به خودم آورد که دستور میداد چشمان حیضم(!)  را از زن و بچه مردم بردارم ! و در نهایت پرسید که مگر خودم خواهر و مادر ندارم !؟

 

چرا ! من هم دارم حاج آقا ! اتفاقا چون هم خواهر و هم مادر دارم نگاه میکردم... به مادرانی مثل مادر خودم. زخم خورده و خسته ...

و چهره احتمالی خواهرم در آینده ... خسته و زخم خورده...

 

ماشین به راه افتاد. تنها متکلم ٬ راننده ماشین یعنی پدرم بود. به نظر طبیعی میرسید که اظهار رضایتی از فیلم نکند. برای او فیلم نبود که !  نمایش ورق های زندگیش بود!!!

 

حتی میتوانست به جرم به تصویر کشیدن زندگی خصوصیش دادخواهی کند !
نه فقط او... همه مرد ها باید شکایت کنند... آن فیلم درصد بالایی از زندگی شخصیشان  را تشکیل میداد!

خیانت به همسر ...

 

چهره بارانی زنان را میدیدم که انگار خیابان را با آن صورت های پاک فرش کرده بودند و پاهای بزرگ و کثیف مردان و معشوقه هایشان ٬ صورتشان را سیاه و سیاه تر میکرد تا زمانی که همرنگ آسفالت کف خیابان محو و گم میشدند ...

 

کاش میدانشتم لذت معشوقه اختیار کردن پس از ازدواج به چیست؟

 

به سینه های بزرگشان ؟ به لب های بیش از حد سرخ شده شان؟ به دستان ظریف و بدون حلقه شان (وحتی گاهی دستان حلقه دارشان ! ) ؟ و یا زبان چرب و نرمشان؟

 

نه.. این ها نمیتواند باشد. آخر مردانی هم که زنانی با چنین خصوصیاتی دارند باز معشوقه را ترجیح میدهند ...

نفرین بر تو ای مرد ...

تازه فهمیدم چرا مصرف لوازم آرایشی بین زنان تا این حد  زیاد است !

برای مبازه با معشوقه های همسرشان !

از جمع صمیمی خانواده عذرخواهی میکننم و تنها ٬ روانه پارک و خیابان میشوم... شاید جواب سوالم را بیابم !

لذت معشوقه اختیار کردن پس از ازدواج٬  برای یک مرد چیست؟

 

خیابان ها و پارک های شب جمعه مثل همیشه شلوغ و سرسام آورهستند. اما امروز شلوغی خیابان ها تسکینم میداد....

درد همدرد که داند ؟!    همدرد !

 

و باز هم وای !

باز هم فریاد سکوت در خیابان. گریه ها و ضجه های یک زن در پارک ...  

به سرعت جلو میروم. این بار گریه هر زنی برای من مهم است !

 

درست همان طور که انتظار میرفت ... فیلم را دوباره دیدم ! نه در سینما ... در چشمان آن زن ...

 

معشوقه مرد گریان روی یک میز روبروی آن دو نشسته بود. لحظه ای به زن بودنش شک کردم ! زن های حاضر در سینما صدای گریه شان را هیچ کس نشنید ٬ حتی خودشان ...

 

اما صدای گریه های این دختر جوان عرش را میلرزاند !!!

صحبت های زن تکراری بودند ... بارها شنیده بودمشان ...

مصداق دیگری از مظلومیت زن ... 

با اینکه خیانت شوهرش را به چشم دیده بود اما چشمانش برای بازگشت شوهرش التماس میکردند.

آیا دوستش داشت؟

 

هرگز ...

 

فقط تن پاک و معصومش ٬ تاب تحمل نگاه های هوس بار چشمان مردان دیگر را نداشتند . مردانی که میدانند یک زن مطلقه زودتر به دست می آید !

نفرین بر تو ای مرد ...

جواب سوالم را یافتم ...

 

مرد ایرانی بودن به ریش نیست ...

به دستان پر مو و لبان افتاده و چشمان خشم ناک و آلت بزرگ نیست...

به کمربند چرخان در هوا نیست !

به چرب زبانی و گزافه گویی های جوان های امروزی نیست

 

مرد بودن به خیانت است !

به سواستفاده از مظلومیت زن !

خندیدن به نجابت و پاکی زن است که از او مرد میسازد ...

آن هم چه مردی !  مرد ایرانی !!!

شاید بهتر است با افق وسیعتری ببینم  ...

نه فقط در ایران و نه فقط بین مردان ایرانی ...

 

در دنیای دین و خصوصا اسلام چنین است ! ( لااقل سایر کشورها ٬ دین را در قانون وارد نکرده اند اما در کشورهای اسلامی و سایر کشورهایی که قانون را بر اساس دین نوشته اند وضعیت چگونه است؟! )

 

نفرین بر تو ای مرد مسلمان!

ذاتت پلید و هوست سرشار ...

آری ... اسلام تو٬  به خیانت تو  است ... عجب مسلمانی ! بنازم تو و دینت را ...

 

دستان همسرت از همه جا کوتاه است ... از شرع ٬ از قوانین اسلامی ٬ از عرف اسلامی ٬ از فکر اسلامی ٬ از جامعه اسلامی ٬ از هنجار اسلامی و از زندگی اسلامی ...

 

و تو آزادی !

پیامبرت الگوی توست و امام اول تا آخرت ! تعداد زوجاتشان را شمرده ای؟ یک؟ دو ؟ ده ؟  ( چه میخواهی بگویی ؟ آن توجیه مزخرف را به رخم میکشی؟ تعدد زوجات پیامبر دلایل متعددی دارد از جمله ...             یک بار برای اسلام. دو بار ٬ده بار ٬ نه یک عدد سه رقمی تازه آن هم با شک و تردید !                 فلسفه سایرین چه بود ؟ آن ها هم برای اسلام ؟! محمد تعداد انگشت شماری غیرمسلمان را با ازدواج مسلمان کرد اما سایرین که از کشورهای اسلامی زیباترین ها را اختیار میکردند ! آن ها برای چه؟

فهمیدم ! برای مسلمان جلوه دادن ! )

 

نه ! بیدار شو مرد مسلمان  ! تو هنوز جا داری !

صیغه که سقف ندارد ازدواج هم که ۴ بار بدون اجازه همسر آزاد است !

 

تازه اگر بخواهی به آن شکل شرعی بدهی اگر هم نه که مثل مردان همه دنیا معشوقه بگیر و با او بخواب ! همسرت؟ فراموشش کن !

 

فرق تو با سایر مردان دنیا این است که قوانین مدون٬ دستان آن ها را بسته و سر آلتشان را اندکی کج کرده اما تو آزادی !

 تازه اگر همسرت بسیار متجدد و شجاع و آگاه باشد ٬ از تو شکایت میکند و تو معشوقه ات را صیغه مصلحتی میکنی و همه چیز به نفع تو تمام میشود! دست آخر هم از همسرت به جرم ناسازگاری و تهمت به همسر و آبروریزی در کوچه خیابان (!) شکایت میکنی و دادگاه بدون مهریه از زندگیت خارجش میکند !

نفرین بر تو ای ...

پاورقی :

این پست هم زیاد طول کشید. اما این بار دلیل دارم ! 

دلیلش اون یه مصرع هستش که بالا نوشتمش !

درد همدرد که داند ؟!   همدرد

دنبال همدرد میگشتم !

این مصرع رو توی گزیده اشعار فریدون مشیری دیدم اما منبع نداشت . اگه کسی میدونه شاعرش کیه لطفا به من بگه .

نوشته های بالا خیلی تند بودند. میدونم ! اما گریه زن های حاضر در سالن تند تر از این متون بودن. اسم فیلم همون عنوان مطلب هست ( حس پنهان ) . فیلم زیاد جالبی نیست هر چند بازیگرای بسیار مشهور و توانایی داره ولی خوب مشکلات خاص خودش رو هم داره دیگه !

اما عکس العمل های مردم جالب تر از خود فیلم بود. فیلم نکته های جالب دیگه ای هم داشت ! مثلا وسط فیلم یه آقایی (با لهجه عجیبی ) حدود ۴ دقیقه با موبایلش حرف میزد و دایم به فرد پشت خط فحش میداد !!!

یا اینکه بچه ای توی اوج فیلم ( خودکشی مرد ) داد زد مامان به منم پفک بده !

 

خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه

کز دست غم خلاص من آنجا مگر شود !

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نارون |