
بنشین مرو چه غم که شب از نیمه رفته است
بگذار تا سپیده بخندد به روی ما
بنشین ببین که : دختر خورشید صبحگاه
حسرت خورد ز روشنی آرزوی ما
گفتم ستارگان را مه با من است امشب !
گنه کردم گناهی پر ز لذت 
درآغوشی که گرم و آتشین بود 
گنه کردم میان بازوانی 
که داغ و کینه جوی و آهنین بود 
در آن خلوتگه تاریک و خاموش 
گنه کردم ز چشم پر ز رازش 
دلم در سینه بی تابانه لرزید 
ز خواهش های چشم پر نیازش 


بنشین مرو هنوز به کامت ندیده ام
بنشین مرو هنوز ز کلامی نگفته ایم
بنشین مرو چه غم که شب از نیمه رفته است
بنشین که با خیال تو شب ها نخفته ایم
چه کنی هوای رفتن که نمیگذارم امشب !
بنشین مرو که در دل شب در پناه ماه
خوشتر ز حرف عشق و سکوت و نگاه نیست
بنشین و جاودانه به آزار من مکوش
یکدم کنار دوست نشستن گناه نیست
همه از تو شکر گویم که تویی شکارم امشب !
در آن خلوتگه تاریک و خاموش
پریشان در کنار او نشستم 
لبش بر روی لبهایم هوس ریخت 
ز اندوه دل دیوانه رستم 
فروخواندم به گوشش قصه عشق
ترا می خواهم ای جانانه من 
ترا می خواهم ای آغوش جانبخش
ترا ای عاشق دیوانه من 
هوس در دیدگانش شعله افروخت
شراب سرخ در پیمانه رقصید 
تن من در میان بستر نرم 
بروی سینه اش مستانه لرزید 


بنشین مرو حکایت وقت دگر مگو
شاید نماند فرصت دیدار دیگری
آخر تو نیز با منت از عشق گفتگوست
غیر از ملال و رنج ازین در چه می بری
بنشین مرو صفای تمنای من ببین
امشب چراغ عشق در این خانه روشن است
جان مرا به ظلمت هجران خود مسوز
بنشین مرو مرو که نه هنگام رفتن است
نکنم به ترک زاری که ز عشق زارم امشب !
گنه کردم گناهی پر ز لذت 
کنار پیکری لرزان و مدهوش 
خداوندا چه می دانم چه کردم 
در آن خلوتگه تاریک و خاموش 


اینک تو رفته ای و من از راه های دور
می بینمت به بستر خود برده ای پناه
می بینمت نخفته بر آن پرنیان سرد
می بینمت نهفته نگاه از نگاه ماه
درمانده ای به ظلمت اندیشه های تلخ
خواب از تو در گریز و تو ازخواب در گریز
یاد منت نشسته بر ابر پریده رنگ
با خویشتن به خلوت دل می کنی ستیز


اشعار بالا از :
مولانا
فریدون مشیری
فروغ فرخزاد
