![]() |
![]() |
|
|
روز اول پیش خود گفتم
غبار پشت شیشه میگه رفتی ولی هنوز دلم باور نداره !
بانگ او آن بانگ لرزان بود
قلب من در سینه میلرزد ! مثل قلب بچه اهو ها ! دوستش دارم ! نمیدانی !
مینشستم خسته در بستر ! خیره در چشمان رویاها ! بوی غم میداد چشمانش !
قلب هامان میوه های نور
خود نمیدانم کدامینم! آن مغرور سرسخت ! یا آن مغلوب دیرین !
مینشینم شاید او آید ... عاقبت روزی به دیدارم ... مینشینم شاید او آید عاقبت روزی به دیدارم ! شاید او آید ... شاید او آید روزی به دیدارم ...
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط نارون |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نویسندگان |
|
نارون |
|
RSS
|